شمارهٔ ۲۲۹
از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر استتن گر بکاست عشق ولی روح پرور است
عاشق زخویش غایب و حاضر ببزم دوستگر بینیش بحلقه که مشغول دیگر است
آهم زبسکه مشعله زد در شب فراقبزمم بشام تیره صباح منور است
هرگز هوای جنت رضوان نمیکندهر دل که او رهین سر کوی دلبر است
شاید که از دری تو سری برکنی چو ماهمسکین دلم زشوق شتابان بهر در است
عود است آن نه زلف بر آن آتشین عذار خط نیست گرد عارض تو دود مجمر است
زلف دراز سلسله بر طرف عارضتدر بامداد عید عیان روز محشر است
زینت کنند مردم اگر از عمل بحشرما را زداغ عشق تو بر جبهه زیور است
آشفته گفتی ار طلبی وصل جان ببازآنم اگر مجال شد اینم میسر است
خواهم رسم بخاک در دوست در نجفآن قطره ام که الفت در یام بر سر است