گنج

شمارهٔ ۴۵۵

قافیه: ندارند۱۴ بیت
زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کندرم ز زخم نیش او پیوسته کژدم می‌کند
گر نه‌ای ضحاک جادو ای لب شیرین چرامار زلفت رخنه‌ها در مغز مردم می‌کند
غنچه گر شب تنگدل باشد چو باد آرد پیامصبحدم از مژده وصلت تبسم می‌کند
رحم در دور تو زان چشم سیه جستن خطاستکافر خونخواره کی بر کس ترحم می‌کند
گفتم ای دل حال خالش چیست بر آن چهره گفتهندویی دیدم که در جنت تنعم می‌کند
هر کرا در دل خلیده خار عشق گلرخانکی کجا او یاد از سنجاب و قاقُم می‌کند
ای منجم زآسمان و انجمت دیگر منازدیده هرشب دامن من پر ز انجم می‌کند
چشم مستش راه هوشیاران مجلس می‌زندزلف او سررشته عقل و خرد گم می‌کند
کشتی از گرداب نافش بگذراند نوح عقلموج حسنش در کنار از بس تلاطم می‌کند
شمع رخسار تو بی‌پرده اگر بیند کلیمکی ز طور و آتش سینا تکلم می‌کند
لاجرم از حکم معزولست عقل خودپسنداندر آن کشور که عشق او تحکم می‌کند
از دلی کز چنگ زلف دلبری دیده گزندنغمه مطرب کجا رفع تألم می‌کند
لعل تو نه خاتم انگشت جم بود ای پریاهرمن تا کی به این خاتم تَخَّتُم می‌کند
حاش لله گر کند آشفته جز مدح علیمرغ عاشق کی به جز بر گل ترنم می‌کند