شمارهٔ ۱۱۶۷
روزگارا چند اسباب ستم آماده داریهر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری
میکشد رنج خمارم تا بپای خم رسمساقیا درده تو جامی باده گر آماده داری
دل پریشان میکنی دایم چرا از نقش امکانیکدمک آن به که خود را از همه آزاده داری
کی نشیند در دلت نقش حقی منصور وارتای که اندر کعبه دل این بتان ساده داری
ایکه دلداری وهم دل میبری از دست مردمکی خبر از حالت این عاشق دلداده داری
هر کجا هستی تو آشفته توجه بر نجف کنلاجرم رفتی بمنزل روی اگر بر جاده داری
کی توانم دم زدن از سربلندی آسماناگرنه اندر آستانش خویشتن استاده داری