گنج

شمارهٔ ۱۱۶۶

گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگیچون نیست با تو دست رس مردن به است از زندگی
میرم بخاک پای تو کامد بکیش اهل دلدر زیستن مرگم عیان درمردنم پایندگی
آن مه چو رفت از محفلم تاریک شد بزم دلمگو مه مده نور ضیا اختر مکن تابندگی
ناید خداوندی از او ای بت پرست زشتخوعمری که کردی پیش بت بیهوده صرف بندگی
ظلمات هجرم میکشد ای آب حیوان همتیدستم بگیر ای خضر ره در حالت درماندگی
گرچه حیات خضر را نبود همه عالم بهابی دوست هرگز این گهر دارد کجا ارزندگی
رفتی و جانم شد زتن بازآ چو روح اندر بدنکاندر نثار مقدمت ترسم کشم شرمندگی
تخم امیدی کشته ام آشفته تا گیرم ثمرای ابر مژگان از توام باشد طمع بارندگی
یرغو برم پیش علی از ترکتازی بتانتا گیردم داد از کرم وز نو ببخشد زندگی