شمارهٔ ۴۴۰
دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتادمجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد
از نظره آن چشم چه پرسی که زسحرشبیحس شده عقل و دل و دین بیخبر افتاد
تابنده بود پرتو لیلی زدر و دشتمجنون نه عبث بود اگر در بدر افتاد
نه برق بود این که بگلزار گذر کردکز ناله بلبل بگلستان شرر افتاد
بر بستر ناز است تو را تکیه چه دانیحال دل آن خسته که در رهگذر افتاد
فریاد که از پرده دریهای سر شکم هر راز که در پرده نهفتم بدر افتاد
دیدم خم زلفین رسا تا کمرت دوشتشکیک در آنموی توام تا کمر افتاد
طوفان زده ی کوکه بپرسد زترحماز مردم چشمم که بغرقاب در افتاد
ای عاشق صادق چه کنی شکوه زهجراننخلی است محبت که فراقش ثمر افتاد
ای سخت کمان ترک چه پرسی زدل زاربسمل شده ای رخنه اش اندر جگر افتاد
نور علی از روی تو تابید از آنرویابروی سیاه تو چو تیغ دو سر افتاد
جلال طبیبان بمزاجش نکند سودآشفته که سودای تو او را بسر افتاد
شاید گرش ایدست خدا دست بگیریاو را که سر و کار بتو دادگر افتاد