گنج

شمارهٔ ۴۳۹

قافیه: وریندارد۷ بیت
دو جهان در نظر پاک یکی می‌آیدبیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید
شکر و ملح بود ضد و زافسون لبتشد مکرر که ز شکر نمکی می‌آید
عقل و عشقند دو سلطان وجود و ناچارچون یکی می‌رود از ملک یکی می‌آید
عشق وارد شد و عقل و خردم کرد فراربر زر قلب حریفان محکی می‌آید
عشق در پیش زپی حب علی ره سپر استمژده کز شاه به لشکر یزکی می‌آید
فرس خامه به میدان سخن جولان زداسب چوبین نه عجب برق تکی می‌آید
بده آشفته ز صهبای یقینش جامیدر مقام علی آن را که شکی می‌آید