شمارهٔ ۲۲
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا راسزد که سجده کنم بعد از این کلیسا را
کشانکشان ز حرم شیخ را به دیر آرددهد چه تاب خم طرهٔ چلیپا را
به حی چه جلوه کند با جمال جانافزابه عشوه سازد مجنون خویش لیلا را
به مصر اگر گذرد با لب شکرافشانز مهر یوسف دل برکند زلیخا را
به پردهٔ دل وامق خیالش ار گذردز خویشتن طلبد عذر عشق عذرا را
ز عکس رویش یک پرتو آتش موسیز لعل اوست دم جانفزا مسیحا را
شکست رونق اسلام ابروان کجشچو ذوالفقار دو سرپشت خیل اعدا را
چو ذوالفقار همان تیغ آبدار که بودبه کف به روز دغا شیر دشت هیجا را
علی وصی رسول آنکه در صباح غدیرنبی به شأنش فرمود کنت مولا را
از آن زمان که زمین حرم شدش مولدشرق به گنبد خضراست سطح غبرا را