شمارهٔ ۲۱
بگویم ار ز غم عشق داستانی راچو خویش واله و شیدا کنم جهانی را
به بوی آنکه شوم طعمه سگان درشنهفتهام به بدن مشت استخوانی را
نمانده است تمیزی میانه من و غیربکش برای خدا تیغ امتحانی را
شعیب عشق چه شد رهنمون به طور ظهورامین سینه سینا کند شبانی را
به دست پیر مغان اوفتد چو نقش بتمبه بتکده ببرد طرفه ارمغانی را
به غیر چشم که برابردی تو حکم براندکسی چگونه کشید آنچنان کمانی را
عجب ز دلشدگان نیست این عجب باشدکه دل ز کف بستانند دلستانی را
ز عمر خویش شود بهرهور چو خضر کسیکه دستگیر شود پیر ناتوانی را
کند به دیدهٔ یعقوب جا چو کحل نسیمبرد ز مصر اگر گرد کاروانی را
ز دادخواهی مردم تو را به عرصه حشربرای من نگذارند یک زمانی را
به سرو فخر کند باغبان و آشفتهبه دیده آب دهد شاخ ارغوانی را