شمارهٔ ۴۴۷
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمدباز میگشت چو میگفتم جانان آمد
کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو راناگهان تیر نظر بر سپر جان آمد
در خیال خم زلفین و بناگوش بتانعمرها روز و شبم دست و گریبان آمد
جان یعقوب بود وقت بشیر ای یوسفگوید ار قافله مصر بکنعان آمد
نرگس باغ که بد چشم و چراغ بستاندیدمش دیده بدیدار تو حیران آمد
جلوه روی تو بتخانه آذر بشکستکفر زلف کج تو رهزن ایمان آمد
عشق را سلسله ای بود قوی از آغازحلقه زلف تواش سلسله جنبان آمد
خط بیرنگ لب لعل تو بگرفت دریغکاهرمن محرم اسرار سلیمان آمد
سبحه شیخ بری رشته زنار مغانتا چها از تو بکفار و مسلمان آمد
وه چه عالیست مقامت مه من بیخبریزآه شبگیر که از دل سوی کیوان آمد
بسکه سودای سر زلف تو پخت آشفتهدر دماغش همه سودای پریشان آمد
حل کند مشکل آشفته مگر دست خدایکه همه مشکل عالم برش آسان آمد