شمارهٔ ۴۴۶
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتدکه در مهتاب وقتی کرمکی شبتاب میافتد
رگم ببریدی و پیوند جان شد با تو محکمترکه گفت این رشته مهر و وفا از تاب میافتد
بود این بحر عشق ای نوح زین ورطه کناری کنکه آخر کشتیت از لطمه در گرداب میافتد
چرا آتش به جان دارد دلم از لعل پرتابتعلاج خسته سوا اگر عناب میافتد
طبیبا نوشدارویی بیاور زآن لب نوشینشبی کز تاب تب بیمار دل بیتاب میافتد
مپرس از مردم چشمم که چون شد در شب هجرانچه باشد حالت آن کاو که در غرقاب میافتد
زدی بر تار دل زخمه بتا از ناخن مژگانحذر کن کاتش از این پرده در مضراب میافتد
در این سودا شکیبایی ز دل آشفته کمتر جوکجا ماند به جا آتش چو در سیماب میافتد
علی باب الله واز وسوسه این نفس سرکش رابه آیین گدایان کار در هر باب میافتد
محب مرتضی هرگز نخواهد رفت در دوزخکه چون خالص بود زر از چه در تیزآب میافتد