شمارهٔ ۱۰۲۳
شهر بیدار از آن مردم خواب آلودهخلق سرمت از آن مست شراب آلوده
جز دو چشم تو که صد قافله دل بسته به بندنشنید است کسی رهزن خواب آلوده
زاهد وعارف و عامی زنگاه تو خرابنبود کس که نشد از تو خراب آلوده
گر به پیرانه سرم شب ببر آئی سرمستسازیم باز به تشریف شراب آلوده
گر حصاری زولای تو بود گرد جهانهیچ طوفان نکند خاک بآب آلوده
من گرفتم نکنم دعوی خونم بر خلقچه توان کرد بآن دست خضاب آلوده
شعر رنگین و تر آشفته گرت میبایددفتر خویش بکن ازمی ناب آلوده
نبری ذوق از آن لب که برد نام رقیبنوش داروست پس از زهر مذاب آلوده
هر کرا حب علی نیست بدیوان عملدفتر اوست بدیوان حساب آلوده
گر برانی زسگان در خویشم بعتابسر نهادیم بر آن حکم عتاب آلوده
ممکن است و نگرفته است صفات امکانبوتراب است نگشته به تراب آلوده