شمارهٔ ۱۰۹۳
برق سانم زدیده میگذریتا کجا خرمنی زجا ببری
دوستان میکشی زکینه بچشمبکه آیا بمهر مینگری
تا تو را رهگذر کجا باشدما چو نقش قدم برهگذری
نظر دوست گیردت از خاکای که بسمل زناوک نظری
من خبر داشتم زآفت عشقوه که دل باختم به بیخبری
جمع ناید فرشته با مردمننشیند میان جمع پری
آتش طور میرسد از رهشمع را گو مکن تو جلوه گری
گل بناز و نعیم اندر باغغافل از آه بلبل سحری
هر که بیند پری درد پردهآه از این عاشقی و پرده دری
غم تو میخورند روز و شبانغم عشاق خود چرا نخوری
خضر گو چشمه حیاتت کوتا بیاری و جرعه ای بخری
دام افکنده ای تو آشفتهتا بگیری تو باز کبک دری
مدح حیدر بگو بشیرینیکز نی خامه ات شکر بخوری