شمارهٔ ۱۰۹۴
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانیبروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی
خضر را گو مناز از آب حیوانت تو چندانیکه ابر از بحر میخانه بمستان داد بارانی
میان لیلی و مجنون مگو باشد بیابانیکه حاجی را براه کعبه گل شد هر مغیلانی
زلیخا خود بزندان فراقش گر گرفتاریپسندیدی چرا بر یوسف کنعان تو زندانی
اگر مرده کنی زنده مکن دعوی حذاقت راطبیبا گر فلاطونی بدرد عشق درمانی
نه از زلف پریشانش من آشفته پریشانمکه در هر حلقه ای از ذکر او بینی پریشانی
بجز زلف و قد فتان و چشم فتنه انگیزتزبیم تیغ شه در پارس باقی نیست فتانی
درآ ای صفت شکن اندر صفت میدان نیکویانبزن هر جا سری بینی چو گو یکدم بچوگانی
گنه ای کاتب اعمال چندان ثبت کن از مابه مهر مهر حیدر ما به کف داریم فرمانی