شمارهٔ ۵۵
عشق به بندد چو ره هوش راپنبه نهد عقل و خرد گوش را
یوسف گل شاهد گلزار شدمژده ببر بلبل خاموش را
ای که نخوردی می صوفی فکنعیب مگو صوفی مدهوش را
آتش سودا که شود مشتعلدیگ درون کی بنهد جوش را
گر بکشی باده زجام قدمیاد کنی عهد فراموش را
دوش مرا بی تو شب کور بودعذر بنه واقعه دوش را
ترک نگه تیر بترکش نهاددید مگر خط زره پوش را
ماشطه زلف تو از ساحریغالیه میسود برو دوش را
عیب بخورشید نشاید گرفتکور بود دیده اگر موش را
یاد کن از تیغ علی در مصافدر نگری چون خم ابروش را
تا کنم آشفته جهانی چو خویشباز کنم حلقه گیسویش را