شمارهٔ ۵۶
سوی صحرای جنون میبرم این سودا راتا زاندیشه مجنون ببرم لیلا را
تنگ شد سینه در این بادیه فریادکنانچون جرس عیب مکن گر بکشم غوغا را
کثرتم کشت بده آن می وحدت ساقیکه یکی بیش نه بینم همه تنها را
ملک ویران دلم میل بمعموری کردترک یغمائی من ترک مکن یغما را
حاجی ار بادیه کعبه بسر می پویدبا تو ای خار مغیلان چه محل دیبا را
شکر وصل تو از زهز کند شهد بکامصبر در هجر تو حنظل کندم حلوا را
فرو شوکت بدو جود در سفر عشق که سوختبرق او شهپر جبریل فلک فرسا را
نیست اندر حرم عشق بجز عشق کسینفس لیلی است که او وصف کند لیلا را
اگر آشفته ند مدحت حیدر چه عجبمنع از پرتو خورشید مکن حربا را