شمارهٔ ۱۱۳۴
اگر زروی نگارین تو پرده برداریدر این دیار دل و دین بجای نگذاری
دلی نشد که ندیده زچشمت آزاریبلی زترک نیاید بجز ستمکاری
ستان بکف زچه صف برزده است مژگانتاگر نه چشم تو راهست قصد خونخواری
کس از خدنگ قضا جان نمیبرد گوئیزابروان تو آموخته کمانداری
تو را که معجز عیسی نهان بود در لبزچشم خود نکنی از چه رفع بیماری
بسر اگر نهدم تاج غیر خودش نبودبآن خوشم که تو تیغم بفرق بگذاری
بکیش ما نبود سرفراز آشفتهمگر سری که بمیدان عشق بسپاری