شمارهٔ ۱۱۳۳
صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامیسوی آن گلبن نوخیز بر از لطف پیغامی
که زخمی باشدم کاری نه از پیکان نه از خنجرفروبسته پرم اما نه صیادی و نه دامی
فراقم سوخت سر تا پا به آتش باز میگویدمیان پختگان عشق او سودایی خامی
به غیر از روز هجران نیست شبهای مرا روزیندارد روزگارم جز شب حرمان دیگر شامی
پی تسکین جان ناتوانم قاصد از رحمتبیاور زآن لب شیرین دعا گر نیست دشنامی
چرا پروانهوَش آتش نیفتد در سراپایمکه تو ای آتشینرخساره شمع محفل عامی
رقیبانت همه سرمست از صهبای وصل ای مهولی آشفته را خون در دلست از حسرت جامی