گنج

شمارهٔ ۱۱۳۲

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: الی۱۲ بیت
به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلواییاگر آن پستهٔ شیرین به شکرخنده بگشایی
کساد مشک و عنبر در ختا و چین کنی عمداگره از زلف مشکین گر به راه باد بگشایی
بپوشد مه به رخ پرده چو تو پرده برانداریرود سرو از چمن بیرون چو تو با ناز بازآیی
به خوبی ای صنم طاقی وحید عصر و آفاقیمسخر شد چو آفاقت بزن نوبت به یکتایی
چو دل بر نیکوان بستی وداع عقل و دین می‌کنحدیث عشق گر خواندی بشوی اوراق دانایی
ز رسوایی نیندیشد کسی کاو عشق می‌ورزدکه از آغاز شد هم‌خوابه با هم عشق و رسوایی
به جامم زهر اگر ریزی چو شهد از شوق می‌نوشمکه حنظل چون شکر گردد به کامم چون تو فرمایی
به یک بوسه علاجم کن ز عناب می‌آلودتکه از عناب می‌آید علاج درد سودایی
بدان چستی که آهن را برد آهن‌ربا از جابه یک غمزه تو دل زآهن‌دلان شهر بربایی
می گلگون بده ساقی غنیمت دان دم باقیکه می‌بخشد فراقت از غم دنیا و دنیایی
چرا زلفت پریشانت مرا آشفته‌تر داردگر از زنجیر هر دیوانه می‌بیند شکیبایی
کمند شاه را مانی ز بس خم در خمی ای موعلی کاو را مسلم گشته در آفاق مولایی