شمارهٔ ۱۸
باز دامان که زداین آتش سودای مراکه بود شور دگر این دل شیدای مرا
زلف بر آتش رخسار تو دامان میزدمشتعل کرد از آن آتش سودای مرا
یار خورشید و تو خفاش و منش حربایمزاهد انکار مکن دیده بینای مرا
باغبانا زگل و سرو کناری گیریگربه بینی بچمن نو گل رعنای مرا
نای بربندد و برگل نکشد نغمه هزارگر دهد گوش بسودای تو غوغای مرا
گفتمش از بت و زنار ندارم خبریگفت بر چهره ببین زلف چلیپای مرا
آتش عشق تو سرزد زگریبانم دوشسوخت چو شمع سحرگاه سراپای مرا
باز دیوانه و زنجیری زلفین تو شدتا چه افتاد دگر این دل دانای مرا
غیر از آن زلف که بر گردن دل سلسله بستکی کس آشفته برنجیر کشد پای مرا