شمارهٔ ۸۵۹
خبرت هست که چون با تو درآمیختهامبا تو پیوسته ز عالم همه بگسیختهام
نقد دل گمشده در خاک در تو ز ازلبیهده خاک سر کوی بتان بیختهام
مرغ دل در خم زلفت نه کنون منزل کردآشیانی است که طرحش ز ازل ریختهام
همه شب هم نفس مرغ شبآویزم منعجبی نیست که در زلف تو آویختهام
تا حوادث نبرد ره به من طعن رقیببه در میکده رحمت بگریختهام
دست حق آنکه پی تفرقه اهل هوستیغش آشفته به صد جهد برآهیختهام
یا علی دست مرا گیر که از خلق جهانهمه بگریخته در دامنت آویختهام