شمارهٔ ۷۵۶
ای آفت دین و خصم اسلامای فتنه دهر و شور ایام
ای رهزن پارسا و زاهدای صوفی شهر از تو بدنام
گفتی که بکوی من وطن کنشاید بسگان من شوی رام
تا پوست و استخوانیم بودکردند از او نهار یا شام
اکنون که زهستی اوفتادمرانند مرا زهر در و بام
من ماندم و دل که صید وحشی استبا هیچکسی نمیشود رام
تو سر خوش و با رقیب در بزمگه بوسه دهی و گه کشی جام
یا مرغ اسیر خودرها کنیا زود بکش که گیرد آرام
از آتش ما خبر نداردمشنو تو حدیث زاهد خام
آشفته زوصل روی خوبانخواهی که بری تمتع و کام
پرواز کن از دیار شیرازبر طوف در نجف کن اقدام
ورنه بنشین و از خم دلچون من قدحی زخون بیاشام