شمارهٔ ۱۲۰۲
ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداریای شمع بمیری تو که پروانه نداری
در حلقه دامش نکنی یاد زگلزارای مرغ گرفتار مگر خانه نداری
جویند بویرانه دل گنج محبتای شهر خرابی تو که ویرانه نداری
ای عشق خراب از تو جهانی و تو پنهانآخر چه شرابی تو که میخانه نداری
ای شیخ مرا سبحه و سجاده میاوردر دست مگر ساغر و پیمانه نداری
از بس دل آشفته در آنجا شده انبوهدر حلقه آنزلف ره شانه نداری
با غبغب او دم مزن ای سیب ببستانچون نیست ترا آن دهن و چانه نداری
از ذکر ملک چند کنی فخر سپهراگویا خبر ازنعره مستانه نداری