شمارهٔ ۲۵
عین درمان شمرد عاشق بیماری راکه طلبکار تو عزت شمرد خواری را
که شَهِ عشق حیات از لب جانان دارددردمندت بخرد بستر بیماری را
هرکه در مصر دلش پرتو یوسف باشدکی خریدار شود یوسف بازاری را
خیل ترکان که پی غارت جان بسته کمرکسب کردند چشمان تو خونخواری را
نکهتی زان سر زلف ار ببرد باد صبانگشایند به چین دکه عطاری را
خط و خال و مژه و زلف تو با هم گفتنددزد از این سلسله آموخته طراری را
حذر از غمزه فتان دو چشمت که بشهرختم کرده به جهان شیوهٔ عیاری را
من بیسیم و زر و عشق بت سیمتنیکه به یک ذره زر مینخرد زاری را
چهره زرد سزاوار بود عاشق راعشق از کس نخرد عارض گلناری را
کی وفا دیده آشفته از این سنگدلانطلب از پیر مغان رسم وفاداری را
آن طبیب دل مجروح علی نفس شفاکه به بیماردلان کرده پرستاری را