گنج

شمارهٔ ۲۶

قافیه: یررا۹ بیت
زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر راعاقلان دیوانه‌ام کو چارهٔ تدبیر را
تا که پیران عشق می‌ورزند با این نوجوانمن نمی‌گویم دگر عیب جوان و پیر را
از کمان چرخ تیری کآید از شصت قضازابروی و مژگان تو دارد کمان و تیر را
افکند خود را سراسیمه ز چین در دشت فارسگر به چین طره‌ات چشم اوفتد نخجیر را
رسم این باشد که شیر آهو کند دایم شکارآهوان تو کند نخجیر غمزه شیر را
تیغ بر دست تو و می‌آید از ره مدعیجهد کن بر کشتنم کآفت بود تأخیر را
سوختن در آتش دوزخ اگر تقدیر ماستمن گریزم در تو چون تو قادری تقدیر را
از پی تقصیر آشفته به کوی خود مپیچحاجی اندر کعبه لابد می‌کند تقصیر را
رشته مهر علی حبل‌المتین دین بودزاهدا بردار از ره دانهٔ تزویر را