گنج

شمارهٔ ۲۶۴

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: نبرخاست۱۴ بیت
سرو و گل گوئی از چمن برخاستسرو گل رو از انجمن برخاست
نه بسوای گل ببوی تو بودشور بلبل که از چمن برخاست
رفت و بنشست با رقیب ببزمراست خواهی بقتل من برخاست
نیست کس را ببزم جای نشستتا که آن سرو سیم تن برخاست
پی آثار لیلی و سلمیلاله از ربع و از دمن برخاست
خضر کی دیده گرد آب حیاتاین نباتت که از دهن برخاست
گر بلائیست زآن قد و بالاستفتنه زآن چشم پرفتن برخاست
نم آبی فشاند چشمم دوشکز ره جان غبار تن برخاست
داغها داشتم نهان در جانلاجرم دودم از کفن برخاست
نیست جز نور شمع پروانهپرتوی گر زپیرهن برخاست
سر نهد بحر عشق را چو حبابهر کس اینجا بما و من برخاست
بر سر کوی تست خاک نشینگر زبتخانه برهمن برخاست
در درون جلوه کرد نور علیچون پری آمد اهرمن برخاست
شد گره در دل من آشفتههر چه زان زلف پرشکن برخاست