گنج

شمارهٔ ۲۹۲

قافیه: لبرخاست۱۲ بیت
چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاستکه زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست
آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمعبازم آتش بسرآمد چو زمحفل برخاست
ملک و حوری و غلمان شمرندش از خویشآن پریزاده گل چهره که از گل برخاست
من گرفتم که بصورت تو زمحفل رفتیکی زدل نقش تو ای کعبه مقبل برخاست
وصف آن لب زلب غیر شنیدم امشبوه که آب خضر از زهر هلاهل برخاست
یک چمن سرو چمانی تو و یک جنت حورآدمی کی به چنین شکل و شمایل برخاست
ارنی گفت در این بادیه مجنون چو کلیمپرتو عارض لیلی چو زمحمل برخاست
در تو ای بحر محبت چه اثر بود که نوحدید طوفان تو از کشتی و ساحل برخاست
من زخون خواهی خود دم نزدم پیش کسیجرم خونی است که از پنجه قاتل برخاست
رفع دیوانگی از سلسله شد آشفتههمه دیوانگی ما زسلاسل برخاست
شعله عشق تو جانان تن و جان جمله بسوختشکر لله زمیان پرده و حایل برخاست
هر که بسته بمیان رشته مهر حیدراز سر سبحه و زنار و حمایل برخاست