شمارهٔ ۲۹۳
از برم آن سرو خرامان گذشتبرق یمانی به نیستان گذشت
گر بجهان هجر و وصالی بودود که مرا عمر به هجران گذشت
جوهری عقل چو لعل تو دیداز هوس لعل بدخشان گذشت
باز چرا منتظر رحمتمکز برم آن شاهد غضبان گذشت
مردمم چشمم چونم اشک دیدگفت که بر نوح چه طوفان گذشت
آه من اندر دل او کرد اثرتیر نظر بین که زسندان گذشت
سوز درونم بسر آمد چو شمعآتش پنهان زگریبان گذشت
گوهر ما تا که بدرمان کیستکاین همه امواج زدامان گذشت
کعبه عشق تو فدا از که خواستتا که خلیل از سر قربان گذشت
تا که پریشانی زلف تو دیداین دل آشفته زسامان گذشت
آدمئی کو بنجف راه یافتچون پدر از جنت رضوان گذشت