گنج

شمارهٔ ۱۱۰۶

ساقی بده شراب که دارم بشارتیزآن چشم شد بخوردن خونم اشارتی
چشمان تو مدام بیغمای دین و دلترکان اگر زدند بسالی بغارتی
تلخی صبر بر که خوری شربت وصالحلوا رسد بکام کجا بی مرارتی
دادیم جان و دین و دل خوش بعشق دوستما را در این معامله نبود خسارتی
کالای حب حیدر و آلش بجان بخردر این سفر جز این نکنی هان تجارتی
سر را بآستان در میکده بنهآشفته درجهان طلبی گر صدارتی
گو بنگرد بصفه مستان مصدرمزاهد گرم بدید بچشم حقارتی
دل از خرابی دو جهان غم چرا خوردبنیاد عشق تو کندش گر عمارتی
قلبش کجا زلوث دغل پاک میشودآنرا کز آب باده نباشد طهارتی