شمارهٔ ۸۲۷
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیمدر راه وفا کردم جان و سرو دل تسلیم
ای شاهد هر جائی وی دلبر یغمائیکاندر بر ما نائی دارای زکه این تعلیم
گفتی زخط و رخسار اینک کنمت اظهاریک دایره از سیم است وز مشگ ختن بکنیم
ایشیخ تو و جنت ماو در میخانهعیبی نبود ما را بالله در این تقسیم
افتاد گذاری دوش در دیر خراباتمدیدم که حرم میکرد بر خاک درش تعظیم
گر شوق کشیشت هست این ساقی و این بادهور میل بهشتت هست آن حوری و آن تسنیم
اندر قدمم گفتی جان و دل و دین برنهفرمان برمت جانا خدمت کنمت تقدیم
خواندند سحر مستان آشفته سگ خویشمکردند گدائی را در دیر مغان تکریم
آن میکده رحمت آن بارگه سطوتکز جان گنه کاران شورند در آنجا بیم
گر زاد سفر نبود ور مرکب تازی نیستباسر روم این ره را وزجان کنمش تصمیم
آن روز که بگشودند این دفتر هستی رابر لوح دل و جانم شد نام علی ترسیم