شمارهٔ ۷۸۴
بزنی اگر به تیرم نظر از تو برنگیرممنم آن مریض مجنون که دوا نمیپذیرم
همه شب خیال زلفت به ضمیر ماست مضمرچه عجب که ضیمران زار شود همه ضمیرم
چه نهی به پای بندم چه گره زنی کمندمکه گریز پا ز بستان و ز دام ناگزیرم
بهل این حدیث یک سو منما بر آینه روکه خوری به خویش سوگند که فرد و بینظیرم
به جهنمم چه با تو همه شب غنودهام خوشبه بهشتم ارچه بیتو به فلک رسد نفیرم
چه کنی تو گنج و گوهر که گدا نمینوازیکه تو اصل کیمیا و من رهنشین فقیرم
به هوای مشکمویی دل ما و های و هویینفسی خوش است امشب چو شمیمهٔ عبیرم
نه به مرگ و قتل آشفته ز دامنت کشد دستچو شهید عشق گشتم به خدا که من نمیرم