گنج

شمارهٔ ۹۸۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: لهای۹ بیت
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته‌ایداشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشته‌ای
گفتمش ای پری سیر رفته به کسوت بشرحور نه آدمی نه‌ای لابد تو فرشته‌ای
شمس و قمر به هم زده ریخته طرفه چهره‌ایبسته به حلق مهر و مه از خم زلف رشته‌ای
بلبل باغ را ز رخ از سرگل ز مائدهمهر خموشی از دهان بر لب غنچه هشته‌ای
زآب سرای می‌کشان آدم گر سرشته شدقالب می‌فروش را گو به چه‌اش سرشته‌ای
نافه به جیب بینمت گویی بی‌خبر ز دلاز خم زلف آن پری باد صبا گذشته‌ای
آشفته خون خویش را از تو کجا طلب کندچون من صد هزار را چون تو به غمزه کشته‌ای
برق چو ابر آذری آب دهد به حاصلتتخم ولای مرتضی تا تو به سینه کِشته‌ای
گر نه به خون مردمان تشنه بود دو چشم توغمزه کافرت چرا ساخت ز کشته پشته‌ای