شمارهٔ ۲۷۰
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیستدر دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردینیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیارسنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیمدیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزنمعجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظرینتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاشکار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرمهیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائیکه تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسیسر آشفته ما را بجز این سودا نیست