گنج

شمارهٔ ۹۷۰

قافیه: و۱۱ بیت
باز بهم برآمده طره مشکبوی توتا بخطا چه میکند نافه تو بتوی تو
نافه بناف آهوان خون شده زلف وامکنپرده مکش که گل درد پرده خود ببوی تو
گه بهوای سرمه و گاه ببوی غالیهحور بگیسو و مژه خاک برد زکوی تو
نام زلال کی برد آب حیات کی خوردخضر اگر که یکنفس آب خورد زجوی تو
بت بنهفته در بغل سجده بکعبه میکندتا بتو کی وفا کند بوالهوس دو روی تو
رشته زلف او مهل ای دل پاره پاره امبو که زسوزن مژه یار کند رفوی تو
روی تو جان بپرورد خوی تو سوخت پیکرمشیفته ام بروی تو شکوه کنم زخوی تو
یار بقصد کشتن و تو بهوای زندگیکام زدوست کی برد ایندل کامجوی تو
دعوی خون بها کنم در صف حشر کی غلطهست مجالی ار مرا گر نظری بروی تو
نقد من ار بود دغل پاک بباز تو عملدر بر صیرفی برد زشت من و نکوی تو
آشفته آرزوی من خاک در علی بودوه که بخاک میبرم آخر آرزوی تو