شمارهٔ ۳۴۸
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماندشعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند
هوای ماهروئی در دل دیوانه جا کردهکه خورشید جهان تابش چو ذره در هوا ماند
زتنگی جهان شکوه کند درویش کی حاشادو روزی کس بزندان گر بحکم پادشا ماند
گرفتم از گل و سنبل تو را گلزار مشحون شدبرنگ و بو کجا ای باغبان بر یار ما ماند
اگر عشقت زند سیلی مگردان رخ زتأدیبشقضا گر میزند چوگان کجا گو در قفا ماند
زهر بندم جدا آید نوای جان گزا چون نیشبی کز آن لب شیرین لبان من جدا ماند
بنوشان زهرم و فحشی بگو از آن لب شیرینکه زهرم با لبت شهدست و دشنامت دعا ماند
مریض عشق جانانم خبر گردید یارانمطبیبم گر بود لقمان که دردم بی دوا ماند
نصیحت گو کجا دارد خبر از حال آشفتهمگر آن دل که در زلفی بموئی مبتلا ماند
اگر با غمزه کافر زرخ پرده براندازیکجا در پارس از زهاد یکتن پارسا ماند
علی را با دگر یاران توانی نسبتی دادنتوانی گفت گر بوجهل را بر مصطفی ماند
مگر گوساله ی زرین خدای خویشتن خوانیمگر اعجاز را گوئی بسحر مفتری ماند
بیا ای جسم فانی شو بخاک آستان اوکه تا دور فنای تو به دوران بقا ماند