شمارهٔ ۶۸۷
زمشکین موی و روی ای لعبت رومتو چین و روم آوردی در این بوم
وجودت گر نبودی عالم آرابعالم بدیکی موجود و معدوم
زتقسیم ازل دل آن دهان برداز آن تنگست ما را رزق مقسوم
کجا پنهان شدی ای چشمه نوشکه خضرت چون سکندر گشته محروم
نظر را طلعت یار است منظورمشامم را ززلف دوست مشموم
بگو لؤلؤی منثورت صدف چیستکه لعلش پرورد لؤلؤی منظوم
جهانی در گمان از جوهر فردبحرفی کشف کردی سر مکتوم
نمی بستی میان خود اگر تنگنمی شد این دقیقه هیچ مقهوم
تب هجران بکشت از التهابمطبیبی گو عیادت کن بمحموم
چو عاشق گشتی از شنعت نیندیشزلازم ناگزیر افتاده ملزوم
مرا تریاق از مهر علی هستطبیبم داد گر جلاب مسموم
گنه کاری آشفته عجب نیستکه جز آن چارده کس نیست معصوم