شمارهٔ ۶۴۷
نوبهار است و برآورد گل رعنا خاکلعبتان کرده عیان نغز و خوش و زیبا خاک
تا که عیش که بود در چمن و عشرت کیستکه چمن باز حلی کرد قبا دیبا خاک
گو بموسی گلستان دم از ارنی نزنیکه بسی مشعله افروخته چون سینا خاک
گل خورشید بپرورده بدامان از مهرخود بر او دیده فرو دوخته چون حربا خاک
رسته از خاک بسی لاله خونین پیداستداغها داشته پنهان بدل از سودا خاک
زادگانش همه مستانه چمان رقص کنانخورده از خمکده ابر زبس صهبا خاک
تا که آیا بتماشای چمن میآیدکاین همه گنج بگسترده بی پروا خاک
بوستان کافر زمرد شد و لعل زرو سیمبشتابید که داد است صلا یغما خاک
نوبت سلطنت حق بود و عید عجمکز شعف سوده کله بر فلک اعلی خاک
جان بیاسایدت آشفته زآتش فردااگر امروز کنی تن به در مولی خاک