شمارهٔ ۷۰۲
چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریمبگذار آینه که به عکس تو بنگریم
گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمارآن به که راه مسجد و میخانه نسپریم
در نزد پاسبان تو او راست عزتیدیدی که از سگی به در دوست کمتریم
ما از شعاع پیر مغان آفریدهایمخاکستریم لیک چو بشکافی اخگریم
آیینهایم و زنگ تعلق گرفتهایمساقی شراب صاف بده گر مکدریم
تر شد دماغ شیخ ز تأثیر نوبهارزین پس به بانگ چنگ به گلزار می خوریم
هر موی گر زبان شود اندر بدن مرانتوان یک از هزار ز شکر تو بشمریم
ساقی اگر تو دست نگیری به ساغرمما داوری ز دست تو بر داور آوریم
آن پیر باده خانهٔ وحدت علی که ماجویای خاک پاش نه خواهان کوثریم
صورتپرست نیستم ای برهمن برومعنی چو نیست از بت و بتخانه بگذریم
شاید که یک از این دو قبول وی اوفتددستی به دل گرفته دگر دست بر سریم
گر نیست ره به حلقهٔ احباب او مراآشفته حلقهوار مجاور بر آن دریم