گنج

شمارهٔ ۲۱۲

مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مستکجا رود زسر آشفتگی دل تا هست
بگو خلیل ننازد به بت شکستن خویشبتی زکعبه عیان شد که بتکده بشکست
زسوزن مژه راه نظر بدیده بدوختبه سحر غمزه زچشمم خیال خواب ببست
سزای من نبود غیر حلقه زنجیراگر زحلقه زلف تو من بخواهم رست
چه عزتست کسی را که او ذلیل کندچه مرهمست دلی را که او بخواهد خست
بدام عشق ندانم که این چه تأثیر استکه هیچ صید ندیدم کزین کمند بجست
بشامگاه ابد باز معتقد بتوامکه من بعهد تو بودم زبامداد الست
چنانکه غمزه ساقیست بر سر یغمانه هوشیار بجا مانده در جهان و نه مست
زحادثات زمانه کجا زجا خیزدچنانکه نقش تواندر ضمیر ما بنشست
تو ای محیط محبت بگو چه بحرستیکه ماهی تو نیاید بهیچ حیله بدست
زآه سینه آشفته چون نپرهیزیکه دوزخی شود آتش اگر بهم پیوست
رقم چو خامه تو میزند بنام علیسزد چو نافه چینش برند دست بدست