گنج

شمارهٔ ۷۹۲

قافیه: تم۷ بیت
ایکه دل برده ای از دست زچشم سیهمبنده ام کرده ای از چیست نداری نگهم
خاک آندر شدم و بوسه زدم بر پایتتا بدانی زمقیمان در بارگهم
خرقه ای از سگ کوی تو بتن پوشیدمعارم از کسوت جم هست که با دستگهم
تلخ کامیست بسی زآن لب شکر شکنمعقدها زد بدل آنزلف گره در گرهم
منکه جز راه حرم هیچ نمیپیمودمطره آن بت ترسا بچه برده زرهم
نیست پیکان که از او جان ببرم یا خفتانکشته غمزه آن جادوی عنبر زرهم
گرچه آشفته بجز ننگ ندارم نامیفخرم اینست که مدحت گری از پادشهم