شمارهٔ ۶۳۳
ای کرده آفتاب زروی تو تاب قرضعطری زخاک کوی تو کرده گلاب قرض
ماه و ستاره را نرسد لاف روشنیجائی که نور از تو کند آفتاب قرض
گل آب و رنگ کرده زرخساره تو وامکرده زچین زلف تو چین مشک ناب قرض
مستان برند از دل خونین من کبابکرده زلعل نوش تو نشئه شراب قرض
دانی بمهر و ماه چرا ابر شد حجاباینان زشرم روی تو کرده نقاب قرض
مطرب نه وجد عارف از نغمه تو بودکاز عشق کرده نغمه چنگ و رباب قرض
مستغنی است زآب بقا آن لبان نوشآب خضر نکرده زموج سراب قرض
مسکین دل از لب تو طلبکار بوسه ایستباید ادا نمود بحکم کتاب قرض
نبود عجب که همچو کمان خم کنند پشتگر برنهی تو بر سر این نه حجاب قرض
ای دست حق حساب خلایق بدر شودآید اگر بمعرض یوم الحساب قرض
شاید گر از خرانه غیبش ادا کنیآشفته تو را که بود بیحساب قرض
دولت چو بر نصاب رسد بایدش زکاتمن چون کنم که رفته ز حد نصاب قرض