شمارهٔ ۵۵۲
پیمان بغیر بسته و عهدم شکست یاردست کسان بجای دل ما بدست یار
بس اعتبارم اینکه سگ خویش خواند دوستفخر من این بس است که با من نشست یار
چندانکه دام باز نهادم ببحر عشقماهی صفت زشست حریفان بجست یار
مستی گرت هوای کباب و شراب هستخونین سرشک و پاره دل هر دو هست یار
ایدل عبث شدی تو بنخجیرگاه دوستاز ضعف از شکار تو طرفی نه بست یار
پیمان شکستنم نکشد این کشد که بازعهدی که برشکست باغیار بست یار
دل کشتی محبت و عشق است نوح اوآشفته تا چه رفت که کشتی شکست یار
ما میکشان میکده عشق حیدریمما را خراب کرده زروز الست یار
مرهم نهاد زان لب نوشین بزخم غیراز آن میانه خاطر ما را بخست یار