شمارهٔ ۱۰۰۳
شبِ گذشته چو مه زد علم بر این خرگاهدرآمد از درم آن ماه خرگهی ناگاه
یکی به برگ سمن بسته سمبل بویایکی به مشک ختن بر نهفته پیکر ماه
یکی به سرو بپوشیده پرنیان حلهیکی ز مشک به مه بسته طیلسان سیاه
ز تیر بسته یکی جعبه بر چشم سیهز نیزه داده بسی زخمها به ترک نگاه
هزار سلسله دل پای بند زلفینشهزار قافله جان خاک گشته بر سر راه
یکی دهان که نگنجد به تنگی اندر وهمیکی دهان که نیاید به وصف در افواه
کمند زلف رسا دام راه عقل و خردنگاه چشم سیه فتنهٔ دل آگاه
دو چشم جادوی عابدفریب و گیسویشبه سِحر جادوی بابل فکنده اندر چاه
زنخ کدام یکی چاه سرنگون از سیمچه چاه یوسف مصری بر او ببرده پناه
کشیده ساغری و گشته مست و جام به دستشکسته بر سر سرو سهی زنار کلاه
من و ندیم شبانه به پایش افتادیمچو زلف بر قدم او ز عجز سوده جباه
بگفت وقت تواضع نماند جای نشستز جای خیز و بخوان چامه به مدحت شاه
شهی که جام به کف ایستاده بر سر حوضبه قولِ یَشرَبَ عیناً بِها عِبادِالله
بده به تشنهلب آشفته جامی ای ساقیکه از دو کون به کوی تو جُسته است پناه
امام مشرق و مغرب امیر کل امیرشفیع عرصهٔ محشر علی ولی الله