گنج

شمارهٔ ۶۵۸

قافیه: اردل۱۰ بیت
شکار کیستم یارب به خاک و خون تپان بسملکمانداری کجا کز ناوکی حل سازد این مشکل
منم صید تو حیف آید به فتراک دگر افتمبگو روبه مخور شیری شکاری گر کند بسمل
فلاطون را بگو از من که تا کی خم‌نشین باشیتو را حکمت نیاموزد مگر مجنون لایعقل
مده از دست ملک دل که در او سلطنت کردینگین جم بود حاشا ز حال دل مشو غافل
زنی تو لاف عشق شمع و می‌سوزی ز یک پرتوبرو پروانه و دیگر مکن تو دعوی باطل
ملک از آتش عشقت نمی‌سوزد عجب دارمکه نگذارد به جان برق نه عالی و نه سافل
رموز عشق از عاشق شنو نه مفتی و قاضیبلی فرقست بی‌پایان میان عالم و جاهل
بقای خویشتن در سوختن دیده است پروانهکه می‌آید چو آشفته به خون خویش مستعجل
چه غم داری از این دریای بی‌پایان پهناورکه نوحت عشق و کشتی شوق و کوی میکده ساحل
در میخانه وحدت علی آیینه درا حقکه آمد رشحه جودش با رزاق جهان کافل