شمارهٔ ۴۲۷
آزار اگر از یار است آزار نباشدهر یار که آزرده شود یار نباشد
دین و دل و سرباختن اندر کف پائیاندک بود ای کار که بسیار نباشد
سنجیده خرد بار همه کون و مکان راجز بار فراق تو بدل بار نباشد
چون خواب بهر چشم گذشتم بشب هجریک دیده عاشق نه که بیدار نباشد
تا چشم تو از بستر عشاق شده دوریک دل نشنیدیم که بیمار نباشد
لاقیدی و بر کفر بدل کردن اسلامعاشق کند این کار و در انکار نباشد
آنکس که گرفتار بود نفس و هوا رااندر قفس عشق گرفتار نباشد
زآئینه دل گرد خودی گر بفشانیبالله که در این آینه زنگار نباشد
اندر نفس قاصد اسفار نکویانلطفی است که در آین آینه زنگار نباشد
عشقت گهر و بند او مصر محبتیوسف مبر آنجا که خریدار نباشد
حاشا که به بتخانه و کعبه ببرم طوفگر نقش نکوی تو بدیوار نباشد
آندل نه پریشان بود آشفته که یکعمردر حلقه آن طره طرار نباشد
جز صبح بناگوش تو در آن خم گیسوصبحی بشب هجر پدیدار نباشد
گفتار من از عشق علی بود و دگر هیچورنه دگری قابل گفتار نباشد