گنج

شمارهٔ ۲۸۸

قافیه: امتمیرفت۹ بیت
از سر کوی تو هرکو به سلامت می‌رفتخود به پیش و ز پیش خیل ملامت می‌رفت
خضر از میکده چون رفت پی آب حیاتدر دهان کرده سرانگشت ندامت می‌رفت
ماند پا در گل و یک جوی سرشکش به کنارسرو چون دید که با آن قد و قامت می‌رفت
خون مردم همه آن چشم سیه ریخت ولیبوسه آن لب شیرین به غرامت می‌رفت
یک فروغ از خم می تافت به طور سیناموسی آنجا ز پی کسب کرامت می‌رفت
همه آفاق بود پر ز نشان لیلیاز چه مجنون پی آثار و علامت می‌رفت
اختر سعد می و بیت و شرف جام بلورزاهد از دیدنش از بیم شئامت می‌رفت
شکوه زلف وی و شام فراق آشفتهصحبتی بود که تا روز قیامت می‌رفت
هیچ مشکل نگشاید ز مسک تا به سماکاین سخن‌ها به سرانگشت امامت می‌رفت