شمارهٔ ۲۴۳
نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هستیا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هستخرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده راکه در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیشمنکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبلخبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توامگفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختنبخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضاکسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببرتا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اندیوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیبمیتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنجکاوی کند آن غمزه فتان به دلممیتوان یافت که با جان منش کاری هست