شمارهٔ ۱۲۲۷
با داورت سخن چه بود روز داورییا خود بخون خلق بهانه چه آوری
گر گیردت که داد ندادی بسلطنتبا اینکه آمدت مه و ماهی بچاکری
پاسخ چه آوری و چه گوئی بمعذرتکانجا نمیخرند زتو ناز و دلبری
می را حلال خوردی و خون زآن حلالترتا بر تو باد هان که زخون جگرخوری
از سر بنه غرور و بیاد آر عاقبتهرگه بخاک حلقه عشاق بگذری
گرد سپاه خط زعذارت بلند شدتا کبر و ناز و حسن زخاطر بدر بری
تا کی بنخوت کله و تاجی و کمرسر را فرود آر بکنج قلندری
درویش را بیار و باو یار شو زمهرچون بخت یاریت کند و حسن یاوری
پندی بیادگار بگویم نگاهداربا بندگان شه مکن ای ترک داوری
آشفته راست داغ غلامی زمرتضیبهر نثار شاه بدامان در دری
او را بود بخاک نجف کان کیمیااز او بجو بتا عمل کیمیاگری