گنج

شمارهٔ ۱۲۴۳

ای دل به هرزه چند در این و آن زنیخود را به بوی دانه بهر دام افکنی
آگه نه‌ای که سوزدت از شعله بال و پرپروانه‌وار خویش بهر شمع می‌زنی
تا کی هوای بوسه ز نوشین‌لبان شهربر زخم خویش از چه نمک می‌پراکنی
سوزیست بر سر تو ز شیرین چه کوهکننه بیستون که ریشه‌ات از تیشه می‌کَنی
مجنون شدی و محمل لیلی ندیده‌ایچون کرم پیله گرد خود آخر چه می‌تنی
یوسف ندیده از چه زلیخا شدی به مصرشیرین شنیده خسرو خوبان ارمنی
چون لن ترانی از جبل طور شد بلندچندان کلیم بیهده در طوف ایمنی
بهر دونان مزن در دونان اگر ز حرصقانع به خوشه باش که فارغ ز خرمنی
خاک در سرای مغانست کیمیاچند ای حکیم لاف ز اکسیر می‌زنی
آشفته راست چشم به دست خدا و بساز حاتم وز معن حکایت چه می‌کنی
ای پادشاه عرصه امکان امیر طوسدرویش خویش را ز نظر تا کی افکنی