شمارهٔ ۸۶۱
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشمدر رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم
من که از بحرینِ دیده دامن پُرگوهر استکی کجا منت ز غواص و ز دریا میکشم؟
ذرهام اما به رقص اندر هوای آفتابنیستم خفاش تا حسرت ز حربا میکشم
ای نسیم صبح اگر از آن سر کو میرسیخاک راهت سرمهوَش در چشم مینا میکشم
نیستم دیوانه تا نشناسم از اغیار یارخویش را مجنونصفت در کوی لیلا میکشم
تنگ شد چون چشم سوزن شهرم از سودای عشقرخت خود آخر از این سودا به صحرا میکشم
آنچه وامق دیده و فرهاد و مجنون در جهانمن به دوش اندر غمت این بار تنها میکشم
گفت لعلت: روحبخشم از تبسم چون مسیحگفت خطت: من به خون خلق طُغرا میکشم
لاجرم از زخمه مطرب در افغان است چنگتا نگویی من ز عشقت ناله بیجا میکشم
هرکه تخم افشاند امروز و کند فردا درومن ندارم تخمی و خجلت ز فردا میکشم
لاجرم آشفتهام درویش مدّاح علیخویش را در سایه ایوان مولا میکشم