گنج

شمارهٔ ۱۲۰۰

عاشق ز وصل عیش مهنا کند همیما را فراق رنج مهیا کند همی
با دیدگان ز دیدن تو دل به کین همیبا دشمنان ز بیم مدارا کند همی
بلبل که صد هزار گلش هست بر کناردر صحن باغ بهر چه غوغا کند همی
ما شبنم و تو مهر و به دل میل وصل تودیوانه بین مجال تمنا کند همی
نبود عجب ز عاشق گم کرده در بسیکز دیده اشتباه تو دریا کند همی
خار است زیر پهلوی شب‌زنده‌دار هجربستر اگر ز اطلس دیبا کند همی
گر صدهزار سر بود آشفته را به تنآخر چو شمع بر سر سودا کند همی
در مسجد و کنشت مرا رو به سوی تستمجنون به کعبه سجده به لیلا کند همی
نازد به شه و زیر و من و شحنه نجفدرویش خسته تکیه به مولا کند همی
دارم هزار عقده مشکل به دل از اودست گره‌گشا مگرش وا کند همی